خرید بک لینک
آدم عاقل از گوشوار می ترسه؟ عاقل که نه... ولی من که عاقل نیستم ... هستم؟ نیستم... تا به جواب این سوال برسم، یه فلش بک به عقب ... آقا ما سال‌های متمادی بود که دلمون می خواست برای خودمون یه کاپشن مارک دار قشنگ بخریم. اما از اونجایی که هی پول کاپشن رو می‌دادیم یه چیز دیگه می خریدارییم، باجت نمی‌موند که ... ما هم که نه بابای مایه دار داریم و نه حقوق پر مایه، گیر این مایه ها، مایع تو دلمون درست میشد از حسرت کاپشن مارک دار... زمستون گذشته دل به دریا زدیم و همراه مادر، شش میلیون تومن پول رایج مملکت ر

برچسب: نویسنده: هلیا محبی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:52

اندراحوالات من بعد از قرن ها!!!زنده ام و طبق این کلیشه هایی که البته چندان بیراه هم نیست، زندگی نمی کنم! اما خب چه تراپیستی بهتر از نوشتن؟! بعد از کلی شکست مالی و عشقی و رقابتی و… چیزی برایم نمانده جز موهای سفیدی که اینها گوی سبقت را از موهای سیاه در سرم ربوده اند و البته کلی تجربه که گفتم هی بد نیست بنویسم شاید به درد کسی خورد…در بین تمام نابسامانی های روزگار، روزی از روزهای اتمامی دی ماه 1404 بود که در یک روز تکراری مثل همه روزهای دیگر که پدر و مادر سر هر چیز کوچک و بزرگی به هم گیر می دهند و

برچسب: نویسنده: هلیا محبی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:52

دنیای من همین قدر سر وته است که وقتی به دنبال گنج بودم؛ جنگ نصیب من شد!تولدم بود 28 آبان 1404... دو بار یا سه شاید بار شمع فوت کردم با کلی آرزو! شاید هم تعداد فوت ها و آرزوها زیاد شد و خدا زد زیر میز! 24 آذر ماه از کار بیکار شدم.. خوب بود نه؟ برای تولدم تمام حسابم را خالی کرده بودم و دست بند خریداریه بودم و حتی یک میلیون تومان هم بدهکار بودم که از کار بیکار شدم آنهم فقط یکهفه مانده به دریافت حقوق! عالی بود.. بعد هم باید حداقل 60 روز صبر می کردم برای تسویه و... و بی پولی و بیکاری یک طرف داستان و

برچسب: نویسنده: هلیا محبی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 16:52

صفحه بندی